شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

281

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 89 ] * ذكر بعضى از سيرت و صفت سلطان و توقيعات و خطابات او با دار الخلافه و ساير ملوك مردى اسمر ، كوتاه بالا ، ترك شكل تركى گوى بود ، احيانا بپارسى هم گفتى . امّا شجاعت او از ذكر وقايعى كه در اثناء كتاب شرح رفته است معلوم شده باشد . از تمامت لشكر دليرتر بود ، و حلمى تمام داشت ، بهر چيز غضب نكردى ، و دشنام ندادى . خندهء او جز تبسّم نبود . سخن بسيار نگفتى . عدل را دوست داشتى ، و بر مردم عادل ثنا گفتى ، و ترفيه رعيّت دوست داشتى ، امّا چون زمان فترت بود غصبها واقع شد . در اوّل كه از ديار هند بدر آمد و وحشت قايم بود ، بدار الخلافه بر شيوهء پدر « خادمه المطواع منكبرنى ابن السّلطان سنجر » « 1 » مىنوشت ، و چون بر در خلاط از دار الخلافه در وى خلعت سلطنت پوشانيدند « عبده » نوشت ، * و خطاب « سيّدنا و مولانا ، امير المؤمنين ، و امام المسلمين ، و خليفة ربّ العالمين ، امام المشارق و المغارب ، المنيف على الذّروة العليا من لوىّ بن غالب » كرد . و بسلطان علاء الدّين كيقباد و ملوك مصر و شام نام خود و نام پدر منعوت بنعت سلطان مىنوشت . هرگز از آنچه عادت باشد ، چون « خادمه » يا « محبّه » يا « اخوه » ننوشت . و علامت او بر توقيعات « النّصرة من اللّه وحده » بود . هر گه كه به بدر الدّين لؤلؤ صاحب موصل و اشباه او نوشتى آن علامت كردى بخطّى هر چه زيباتر ، و قلم علامت را دو شقّ فرمودى تا

--> ( 1 ) - در صفحهء 37 در متن و حاشيه توضيح داده شده است كه سلطان محمد خوارزمشاه خود را سنجر ثانى مىناميده است .